تبليغاتX
:: چند روزی است که از خواطرها محوشدم ::

چند روزی است که از خواطرها محوشدم

بعد از ان هحران تلخ سهم من جدایی سهم تو بادیگری اشنا شدن



die

       

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 
نمی دانی ! چه می دانی ،


 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی 

 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا 
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا 
 
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:21 توسط @گمشده@ |